خاطرات یک شطرنج باز قدیمی استان (قسمت پایانی)

0

اینجا تهران است، ساعت 4 و 20 دقیقه بامداد سه شنبه 27 بهمن ماه 1394

روز پنجُم و دور ششُم مسابقات:

خستگی سفر شبانه و رسیدن به تهران و دیدنِ سه خواهرِ سرحال در صبح خیلی زود! نیازی به توضیح بیشتر نیست! با اندکی تاخیر و خسته، به محل فدراسیون رسیدم. در سالن مسابقات از دیدار استاد موسویان و پدر سارا و دیگر آشنایان که تعداشان کم نبودند، بسیار شادمان شدم. بازی ها در جریان است و سارا غرق در تفکر. گاه گداری نگاهی به سمت تماشاچی انداخته و گاهی قدم می زند. از استرس روزهای قبلی به شدّت کم شده. آیا اولین پیروزی در راه است؟ از قسمت تماشاچیان، دو انگشت دوّم و سوّم را بهم گره زده و به سارا نشان می دهم. لبخندی تحویل می دهد و به صفحه شطرنج خیره می شود. بعد از بازی می پرسم می دانید منظور چی بود؟ با این سنّ کم به قدری سفر رفته و دنیا دیده شده که به سرعت پاسخ می دهد: بله، آن علامت، آرزوی برنده شدن و موفقیت بین انگلیسی هاست! نمی دانم چطور شده که ناگهان سر از قسمت دیگر در آورده و پشتِ دربِ اتاق کنفرانس هستم. البته گارد اجازه داده که به بالا بیایم. پیشکوت قدیمی شطرنج جناب “مرتضوی” بفرما می زند که داخل شویم. می پرسم بدون اجازه که شدنی نیست. وی سرکی به داخل کشیده و اجازه می گیرد. “نیوشا افشار” در حال مصاحبه با خانم “شهریان” معاون امور ورزش بانوان کشور و … و بعد به اتاق آقای “پریچهره” می رویم. نگاهی به اطراف انداخته، می بینم غیر از خانم “شهریان” و آقای “پریچهره” و دوربین تلویزیون و دو خانم دیگر کسی اینجا نیست. آهسته از آقای “پریچهره” می پرسم که بودنِ بنده اینجا خلاف مُقرّرات و غیر قانونی نیست؟ ایشان با خوشرویی تمام می گویند ابداً ایرادی نیست و هر چقدر دوست دارید بمانید و عکس هم می توانید بگیرید. ضمن این که قبلاً ایشان به رسم مهمان نوازی و به خاطر تماشاگری که از سفری 4500 کیلومتری آمده بود، سعی کردند امکان بازدید از سالن اصلیِ مسابقات و در حالِ بازی برای بنده نیز فراهم شود که متاسّفانه امکان پذیر نشد. به هرحال در اتاق کارِ ایشان هستیم و ربطی به سالن مسابقه نداشته و تام الاختیار هستند. دقایقی بعد آقای “پهلوان زاده” داخل شده و تذکر می دهد که عکس اگر گرفتید اتاق را ترک کنید. به ایشان اطمینان می دهم که بنده با اجازه ی آقای “پریچهره” اینجا هستم خیالتان راحت. چند دقیقه بعد شخصی دیگر با گامهای مُحکم وارد شده و با صدای تحکم آمیز اَمر می کند که از اتاق خارج شوم. از اتاق اوّل خارج اما قبل از خروج از اتاقِ مُنشی، از این آقا مسئولیتِ وی و اسمشان را محترمانه جویا می شوم و به ایشان توضیح می دهم که بنده با اجازه  و اطّلاعِ آقای “پریچهره” در اتاقِ کارِ ایشان هستم. وی خود را  از مسئولینِ مسابقات معرفی امّا از گفتن نامش خودداری و با بدخلقی می گوید،”مگه من اسم تو رو پرسیدم که تو اسم منو می پُرسی!؟” برای من خیلی جالب بود که این آقا از جوّ غیر صمیمی منزجر و خیلی زود صمیمی شده و به راحتی مرا “تو” خطاب می کند!! با “امر” آقا و قبل از این که کار به درگیری و گارد بکشد به خاطر حفظ نظم نصفه و نیمه ی مسابقات، اتاق را ترک امّا نیم ساعت بعد پشت درِ اتاق آقای “پریچهره” منتظر نوبت هستم تا به روال قانونی از رفتار نامطلوب آن آقا شکایت کنم. جلسه ی آقای “پریچهره” طولانی و مجبور شدم شکایت خود را کتباً به ایشان برسانم و همچنان منتظر نتیجه! گویا آن آقا فدراسیون شطرنج را با جای دیگر  اشتباه گرفته بود. اوضاعِ هردمبیل ملایم ترین واژه ای ست که در چنین مواردی می توان از آن استفاده کرد. به هرحال امیدوارم که شاهد چنین رفتار ناشایستی که هیچ گونه سنخیتی با قانون و ادب و سنّتِ مهمان نوازی ایرانیان ندارد، از این به بعد نباشیم. “سارا” باز هم به تساوی که برای او نتیجه ی خوبی هم بود دست یافت. قبل از خارج شدن از حیاط فدراسیون از جوانی که با اتوموبیل در حال خارج شدن است، نزدیکترین و سریع ترین راه به مقصد را می پرسم. این جوان با خوشرویی و مودّبانه از من می خواهد که سوار خودروی ایشان شده و تا جایی مناسب و خوش مسیر مرا خواهد رساند. در مسیر خودش را “جواد صد هزاری” و کارمند فدراسیون معرفی و ابراز کرد که همسرش تلفن زده و تنها فرزند خردسالش بیمار و باید طفل را هر چه زودتر به دکتر برساند. ایشان پس از این که فهمید بنده از لندن و فقط برای دیدن بازی ها به تهران آمده ام، فوق العاده خوشحال و چیزی نمانده بود مسیرش را عوض و ابتدا مرا به مقصد برساند که با مقاومت بنده “شکست” خورد!

روز ششُم و دور هفتمِ مسابقات:

روز آخر بود و از صبح زود تا 1 بعد از ظهر در بهشت زهرا به همراه سه خواهر و یک برادر برسر مزار مادر و پدرِ خود و همسرم و دیگران اقوام رفتم. با همه ی سرعت و عجله جهت پیگیری شکایت، زمانی به فدراسیون رسیدم که خانم “سلطانی” گفت که تنها چند دقیقه قبل آقای “پریچهره” فدراسیون را ترک کرده اند. طبق معمول راهی سالن مسابقات شدم و ضمن تماشای بازیِ استاد “سارا” تا ساعت 5 آنجا بودم و بلافاصله به دیدار آقای “مهدی پور” در بلوار کشاورز رفتم. قرار بود 1 ساعت با هم بوده و سپس راهی منزل و 4 صبح به سوی فرودگاه به سوی لندن و همسر و تنها فرزند رهسپار شوم. تنها ساعتی که توانستم گشتی در تهران زده و از قدم زدن در تهران لذّت ببرم، همان 1 ساعت با جناب “مهدی پور” بود! ضمن این که هر چند دقیقه ایستاده و از تلفن همراهِ مدیر آچمز بازی سارا را دنبال می کردیم. وضعیت بهتر بود و بوی بُرد می آمد و گویا قرار بود دست پُر به لندن برگردم! ساعتی بعد خبر اوّلین پیروزی سارای ایران مثل بمب ترکید و همه را خوشحال و بالاخره طلسم شکسته شد. در فرودگاه هستم و همه ی کارهای پرواز انجام شده و منتظر پرواز به سوی لندن با یک خروار خاطره خوب و تعداد زیادی عکس های شطرنجی … البته یک نگرانی مختصر همچنان داشتم. از آن جایی که ابداً حوصله ی خرید سوغاتی و این چیزها را ندارم، قبل از پرواز به ایران تعداد زیادی شکلاتِ کذایی با مارک معتبر «ام اند اس» خریده و در ایران به دوست و فامیل و شطرنجی ها هدیه دادم. امّا غافل از اینکه شب دوّم یکی از چمدان های من کنار شوفاژ بوده و  شکلات های داخل آن به شکل فجیعی آب شده است و  فجیع تر این که بنده بی خبر، آن ها را به دوست و آشنا و بروبچه های شطرنجی نیز هدیه کرده بودم! تا این لحظه هیچ آمارِ رسمی از کسانی که بین من و آن ها شُکُلاب شده باشد در دست نیست! شاید هم پس از ضرب المثلِ چند هزار ساله ی “شکراب”، واژه ی “شُکُلاب” نیز ناخواسته وارد فرهنگ و زبان و ادبیاتِ ایران و شطرنج شده باشد!

همچنان در انتظار پرواز هستم و خاطرات سفر را در ذهن مرور می کنم: آن همه خوشرویی و کتابی که آقای “خیرخواه” به من هدیه کردند، بیاد آوردنِ خواهران حکیمی فرد در ردیف پشت در سالن مسابقات، لبخند “آتوسا پورکاشیان” و احوال پرسی کوتاه، دیدن ِ اولین استادبزرگ بانوان ایران خانم “شادی پریدر” در راه پله ها و گپی کوتاه، پیامک تلفنی نایب رئیس هیئت شطرنج کرمان و خیر مقدم گفتن ها، تلفن همراهی که در روز فراوان زنگ می خورد و محبّت هایِ آن چنانیِ دوست و فامیلِ، شطرنجی و غیر شطرنجی، تلفن های مکرّر و همه روزه ی جناب “مهدی پور” و دیدارهای مکرر ایشان طی همین 6 روز و دل نگرانی های ایشان که مبادا از بنده غافل شده و به من بد بگذرد، سارای عزیز و پدر و مادر و دایی ایشان و آن همه مهربانی و عزّت و احترام، دیدنِ برخی دوستان و هموطنانِ برگزار کننده از جمله “پهلوان زاده”، “سلطانی”، “اسکندری”، “عزیزی”، “ابراهیمی”، “مولایی” و … بقیّه. خوش رویی و خوش رفتاری های جناب “پریچهره” و مهمان نوازی های خاص ایشان، موج عظیم شطرنج بازان ایرانی و خارجی در زیبا کنار و بسیاری چیزها که اگر بخواهم فقط اشاره ای به تک تکِ آن ها بکنم این نوشته را از یک گزارش خارج و  آن را به کتاب تبدیل خواهد کرد! همه ی این ها یاد آور 6 روز دیدارِی طلایی در ایران بوده است. در آستانه ی پرواز و زمانی که همه ی این ها را کنار هم می گذارم، می بینم که بیش از 30 سال خود و خانواده ام را با زندگی در اروپا، از این همه محبّت و دوستی محروم کرده ام. شک ندارم که برخی در دل خواهند گفت که 6 روز آمدی و رفتی امّا بیا و اینجا طولانی زندگی کن تا قدر اروپا  را بدانی! جواب بسیار ساده و روشن است. با این همه ثروت در ایران و آب و هوای چهار فصل و آفتاب و این همه آثار تاریخی و اماکن طبیعی و مردمان تیز هوش ایرانی که در جهان زبانزد هستند، باید از ذرّه ذرّه ی فرصت ها سود برده و خانه و کاشانه و کشور را طوری ساخت و پیش بُرد که سَری در میان 10 کشور برتر جهان بیرون بیاوریم. تَرکِ یار و دیار و پناه بردن به خانه ی همسایگان دور و نزدیک چاره ی حلِّ مشکلاتِ هیچ خانه ای نبوده و نیست. 50 سال هم که پاسپورت اروپایی در جیب داشته باشی و ساکن اروپا باز هم مهمان هستی و غریبه.

در این لحظه که آخرین جملاتِ این گزارش را می نویسم، مدّتی است که مسابقات جایزه ی بزرگ تمام شده است و بنده همچنان مسرور و شادمان و شگفت زده از شوکی که سوپر استاد “سارا” به خودی ها و خارجی ها داد! “سارا” با بازی های زیبا و کسب رتبه ی دوّم اعتبار و آبروی فراوان برای کشور و شطرنجِ ما رقم زد. دل ها را شاد و دوستی ها را بیشتر کرد و باعث شد که اقلاً برای مدّتی کمبودها و مشکلات فراموش کنیم و سرمست پیروزی باشیم. ضمن قدردانی از زحمات مادر و پدرِ ایشان و رسانه ها و هواداران و تماشاگران و بقیّه، از نقش کلیدی آچمز و تلگرامش و گزارشِ لحظه به لحظه و گزارش های آبرومندانه به سایت های شطرنج خارجی و  مربی سارا استاد بزرگ اوکراینی “یوگنی میروشنیچکو” که گزارش زنده ی مسابقات را نیز به عهده گرفته و به نوعی کمکی هم به برگزارکننده بود، نیز نباید غافل شد. فدراسیون شطرنج ایران به خاطر استخدام 10 روزه ی این مربّی، یک امتیاز مثبت دیگر در پرونده ی خود ثبت کرد!

و سُخن آخر این که به راحتی با مختصر مُهندسی، می شد این گزارش را مثل برخی چیزها! دستکاری و همه چیز را خوب و عالی نشان داده و موجبات شادمانیِ کاذب برگزار کننده و فدراسیون را نیز به طور کامل فراهم کرد اما پر واضح است که چنین کاری دشمنی در حقّ فدراسیون و برگزار کننده بود و دیگر هیچ!

ارسال پاسخ