خاطرات یک شطرنج باز قدیمی استان (قسمت اول)

0

آقای مهدی کوثری از پیشکسوتان شطرنج استان است که در سال های دور به مقام قهرمانی شطرنج استان هم رسیده و مدت هاست که در خارج از کشور زندگی می کند. چندی پیش ایشان سفری به کشورمان داشت و در مدت حضورش در ایران، از مسابقات گرندپری بانوان در تهران و جام خزر در گیلان، دیدن کرد. آقای کوثری خاطرات شطرنجی خود در این سفر را به رشته تحریر در آورد و جهت بهره برداری در اختیار هیات شطرنج همدان قرار داد که در ادامه، قسمت اول آن را مشاهده می نمایید:

دوباره زنده شدم بعد از این همه مردن                                                                            به خانه آمدم بعد از این همه تبعید

حدوداً 33 سالی می شد که با وجود عشق و علاقه ی فراوان، موفق به دیدن یا شرکت در یک مسابقه ی شطرنج در ایران نشده بودم. علّت تنبلی بوده یا بد شانسی زیاد مهم نیست. مهم این بود که این بار وقتی خبردار شدم یکی از مهم ترین مسابقات بین المللی یعنی جایزه بزرگ بانوان در تهران برگزار می شود، عزم جزم کرده و بلیطی برای یک سفر 6 روزه ی شطرنجی به ایران تهیّه کردم. برگزاری چهاردهمین دوره مسابقه ی بین المللی جام خزر همزمان در زیباکنار در همان روزها شادی های بنده را دو چندان کرد، چون می شد یک روز از این 6 روز را هم به جام خزر اختصاص داده و موج بزرگِ اساتید ایران و درجه داران بین المللی، دختر و پسر، بزرگ و کوچک و … را که مدت ها بود آرزوی دیدن آن ها را از نزدیک داشتم، دیده و با آن ها صحبت کرده و عکس و امضاء هم گرفت. امّا این که هر دو مسابقه در یک روز و به طور همزمان شروع می شد جای شگفتی داشت چون اکثر بازیکنان شطرنجِ ایران جهت شرکت در مسابقات خزر راهی زیبا کنار شده و این موضوع مسابقات جایزه بزرگ تهران را به شدت تحت تاثیر قرار داده و با فقر شدید تماشاچی روبرو می کرد. ضمن این که حضور اساتید شطرنج ایران به گرمی مسابقات کمک فراوان می کرد. برگزار کنندگان جام خزر با چندین سال تجربه باید این مُهم را در مدّ نظر قرار می دادند و به هرشکلی که شده با تغییر تاریخ مسابقات، آن هم چند روز زودتر یا دیرتر و با تکیه بر تجربه ی 13 ساله ی خود به کمک برگزار کنندگان مسابقات جایزه ی بزرگ می شتافتند. هرچند برگزار کننده در تهران طوری به خود اطمینان داشت که با یک تشکّر خشک و خالی، تقریباً هر کمکی را رد می کرد. بنده خودم بارها به آقای “مهدی پور” که از برگزارکنندگان و داوران بسیار باتجربه و خوشفکر و از دوستان من می باشد، تلفنی اصرار کرده بودم که پای آبروی کشور و شطرنج در میان است و از وی خواسته بودم از هیچ کوششی فروگذاری نکند امّا ایشان به من اطمینان داد که قبل از توصیه و خواهش های من، ایشان به برگزار کننده پیشنهاد همکاری کرده، امّا آن ها ضمن تشکر، ابراز کرده اند که همه چیز تحت کنترل و به خوبی پیش می رود و نیازی به کمک نیست…

ساعت 1 و 21 دقیقه ی صبح روز جمعه 23 بهمن ماه هواپیما در تهران به زمین نشست و من بیش از هر روز دیگری شادمان، چون تا ساعاتی دیگر می توانستم دور دوّم مسابقات را با حضور قهرمان شطرنج ایران خانم “خادم الشریعه” از نزدیک ببینم. ناگفته نماند که بغیر از برادر ِهمسرم و همسرشان که بیشترین زحمات سفرِ بنده را با خوشرویی کامل تقبّل کرده بودند، هیچ کس از  اقوام از آمدن من به ایران خبردار نبود و به قول ایشان چراغ خاموش وارد ایران شده بودم! علت هم واضح است چون گردهمایی در اولین ساعات روز جمعه با اقوام و دوستان باعث می شد که بر اثر خستگی مفرط و بی خوابی نتوانم به مسابقات جایزه بزرگ در آن روز برسم.

روز اوّل و دور دوّم مسابقات:

دَم دمای ساعت یک بعد از ظهر بود که بعد از ریش زدن و دوش و عطر و ادوکلن و پوشیدنِ لباسی تر و تمیز و مرتب، چند شاخه گل خریده و در کنار یک هدیه ی کوچکی که از فرودگاه هیتروی لندن برای استاد گرانقدرمان “سارا خادم” جهت تقویت روحیه ی وی خریده بودم، گذاشته و راهی محل مسابقات شدم. البته از قبل با دوست گرانقدرمان جناب “رضا مهدی پور” مدیر محترم «سایت آچمز» قرار گذاشته بودم که کمی قبل از مسابقه دیدار داشته و با هم نماینده ی کشورمان را دیده و گُل و کادو را به ایشان هدیه کنیم. همین طور هم شد و قبل از بازی همدیگر را ملاقات و سپس استاد سارا و پدرشان را دیده و کادو و گل باعث شادمانی قهرمان ایران و پدر محترم شان شد. البته آقای “مهدی پور” از ساعتی قبلش نگران کسالت و سردرد سارا (در آستانه ی نبردش با حریف هندی که اصلاً از او دل خوشی نداشت) بود اما پس از این که سارا گفت حالا دیگر حالش خوب است، خیال او هم راحت شد.

در نگاه اوّل ساختمان فدراسیون نسبتاً مقبول به نظر می رسید به خصوص که تبلیغات مسابقه هم متعدد و هم در اندازه های کوچک و بزرگ کم نبودند. با دیدن تبلیغاتِ مسابقه، فدراسیون شطرنج و برگزارکننده یک امتیاز مثبت گرفت. چند قدم جلوتر دختر خانمی که یک دوربین عکاسیِ بزرگ و حرفه ای در دست داشت جلو آمده ضمن خوش آمد گویی خودش را “سلطانی” (که بعدها متوجه شدم مسئول روابط عمومی فدراسیون هستند) معرفی کرد و تقاضای یک مصاحبه ی کوتاه کرد امّا هیجان دیدنِ مسابقات باعث شد که از ایشان خواهش کنم که مصاحبه را به وقت دیگری موکول نمایند. ضمن این که باز هم برگزار کننده یک امتیاز مثبت دیگر در پرونده ی خود درج نمود.

در مورد سالن مسابقات و نحوه ی برگزاری در «سایت آچمز» و شاید جاهای دیگر مطلب هست و در اینجا فقط سریع و کوتاه به آن اشاره می کنم: بنده خبر داشتم که برخی از برگزارکنندگان تجربه ی داوری در مسابقات بین المللی را در کارنامه ی خود داشته اند امّا با دیدنِ سالن، به نظرم رسید که طرح کُلیِ سالن مسابقات از طرف کسانی ست که چگونگیِ برگزاریِ یک مسابقه ی بین المللی را ندیده و یا تجربه ای در مورد برگزاری مسابقه نداشته و یا حتّی به خود زحمت نداده بودند که از تجربه ی دیگران ایده گرفته و از آن استفاده کنند. قسمت اصلی سالن که مربوط به بازیکنان بود انصافاً قشنگ و تر و تمیز بود و آرم مسابقات و تصاویری از تخت جمشید در چپ و راست بیانگر عظمت ایران بود و باز هم یک امتیاز مثبت برای برگزار کننده امّا اشتباه کلیدی برگزار کننده که مشکلات متعددی را باعث شد، این بود که قطعاً باید قسمت تماشاچی با قسمت بازیکنان عوض می شد. در آن صورت بازیکنان می توانستند در صورت بروز حادثه به راحتی از در و پله های اضطراری!! پشت خارج شوند. ضمن این که در بیرون از سالن علاقه مندان نیز این امکان را داشتند تا پس از  هر بازی با بازیکنان عکس و از آن ها امضاء گرفته و یا با آن ها صحبت کنند. تماشاچیان هم مثل همه از دربِ اصلی می توانستند وارد شوند. در جلوی ساختمان فدراسیون در حیاط، کمبودِ یکدست شطرنج بسیار بزرگ روی زمین و چنین فانتزی هایی احساس می شد… وجود یک بوفه یا کافه ی کوچک (مثلاً در طبقه ی دوّم) و یک نمایش گر جهت دیدن بازی ها در طبقات الزامی به نظر می رسید. به راحتی می شد سه گروه دو نفره از دختران و پسران ِنوجوان در نزدیک در ورودی و در طبقات مستقر کرد که لباس شطرنجی پوشیده و به راهنمایی تماشاگران بپردازند و برای این که خسته نشوند راس هر ساعت شیفت هایشان را عوض کنند… عجیب بود امّا چیزی که ما دیدیم این بود که تماشاچیان اجازه ی ورود به سالن کنفرانس خبری را هم نداشتند!!! این سالنِ بدون تماشاگر بیشتر به اتاق بازجویی شباهت داشت. بنده مسابقه ی بین المللی زیاد دیده ام، اما هرگز اتاق کنفرانس بدین شکل ندیده بودم. همه ی افراد برگزار کننده باید آرم روی سینه داشته که نام و مسئولیت فرد را نشان می داد که مراجعه کننده و تماشاگران گیج و سردرگُم نشوند، ولی به جز نگهبان ها که کارت داشتند، افرادی بودند در حالی که کارتی نداشتند دائم تذکر می دادند و خلاصه این که تا حدودی هرکی هرکی و هردمبیل بود. به جز نوشته های روی آرم مسابقات که فارسی و انگلیسی و خوب و زیبا بود، نوشته هایی جهت راهنمایی تماشاگر و مراجعه کننده برای خودی و خارجی ها که درست و حسابی باشد، وجود نداشت و در گوشه و کنار گاهی اوقات روی یک کاغد کوچک، چیزی نصفه نیمه به فارسی و گاهی هم یک کلمه ی مخفّف انگلیسی لابلای آن دیده می شد. در این مورد از سرتا پای زبان انگلیسی، برگزارکننده فقط دو حرف “ID” به معنی کارت شناسایی را به کار گرفته و آن را لابلای چندین کلمه ی فارسی چپانده بود و این کار ابداً در کلاس یک مسابقه ی مهمِّ بین المللی نبود.

اگر اشتباه نکنم برای مسابقه حدود 8-7 نفر گارد در گوشه و کنار و قسمت ورودی تماشاچیان و طبقات مختلفِ فدراسیون تعیین شده بود. برایم عجیب بود، برای مسابقه ای که برخی مواقع تعداد تماشاچیانش به 10 نفر هم نمی رسید این همه گارد وجود داشت! می شد در طبقه ی پائین برای آن ها اتاقی جداگانه در نظر گرفت و هر از گاهی تعدادی از آن ها با لباسی شیک و مرتب چرخی در بیرون و داخل ساختمان می زد. ساختمان هم که از مدت ها پیش به دوربین مدار بسته مجهز بوده و هست. وقتی وارد محیط مسابقه ای می شویم و در هر طبقه و راه پله مُدام گارد هست، احساس نامطبوعی به مراجعه کننده یا تماشاچی دست خواهد داد. ناگفته نماند که افراد گارد تا آنجایی که من دیدم بسیار مودّب و مهربان بودند تا جایی که یکی از آن ها که در روز چهارم از من کارت شناسایی خواسته بود، بعداً از آن همه پله پایین آمده و می خواست مطمئن باشد که موجب رنجش بنده نشده است، در حالی که ایشان به حق و به درستی، فقط به وظیفه ی قانونی خود عمل کرده بود. مسئولان فیده هم سهل انگار به نظر می رسیدند. علت هم این است که آن ها ابتدا باید بسیاری از چیزهایی را که در بالا اشاره کردم کنترل کرده و بعد اجازه ی افتتاحیه و شروع مسابقه را می دادند. از این جمع سهل انگار باید پرسید چنان چه کسی ناراحتی قلبی یا پا درد و یا روی صندلی چرخدار بود و می خواست به تماشای مسابقه بیاید چه کار باید می کرد و اگر تشنه می شد و یا قصد آویزان کردن لباس خود را داشت و دنبال مسئولی بود برای سوالی و مواردی مشابه، تکلیف چه بود؟! استاندارهای بسیار پیش پا افتاده که جزو شروط اصلیِ برگزاری هر مسابقه ای است در اینجا رعایت نشده بود. خیلی دوست داشتم که با توجه به شرایط برگزاری، از شرکت کنندگان جویا شوم که باز هم اگر چنین مسابقاتی در تهران برگزار شود، خواهند آمد یا نه؟ در مورد تماشاگر که ابداً نیازی به پرسش نیست و به نظر من و با وضعی که من دیدم احتمال بسیار ضعیفی وجود دارد تماشاگری خارجی حاضر شود با چنین وضع اسفناکی باز قدم به ایران برای دیدن مسابقه ی شطرنج بگذارد. البته بنده این مطلب را در دیدار کوتاهی که با آقای پریچهره (سرپرست فدراسیون شطرنج) داشتم صریحاً به ایشان گفتم.

به نظر می رسید تماشاچی در این مسابقات قبل از شروع  و در حین مسابقات به هیچ گرفته شده بود و برای برگزارکنندگان تنها مرغ همسایه غاز بوده است! بازیکن خارجی باید راضی باشد و تماشاگرِ خودی به هیچ گرفته شده بود!!

رسیدنِ تماشاچی تا سالن مسابقات یعنی گذر کردن از یک منطقه که متروکه بود و در کنارِ آن دکّه ای کوچک که شخصی در آن بود و ضمن تحویل گرفتن تلفن همراه، کارتی ارائه می کرد که با آن می شد به سالن بازی ها رفت. هرچند بوی بدِ توالت های کثیف و سطل بزرگ آشغال و پلّه های فراوان آهنی که شبیه خروجی اضطراری!! بودند، تا رسیدن به طبقه ی سوّم و رسیدن به سالن مسابقه آسان نبود، امّا همواره شخصی که در داخل دکّه بود، خوشرو و مهربان بود.

در سالن مسابقه هستیم. طراحی بخش تماشاچیان هم غیر حرفه ای است. از آنجا که سالن و بخش تماشاچیان هم سطح است تماشاگران حداقل در حالت نشسته اشراف خوبی به صفحه های بازی ندارند. سارا غرق در تفکر است و پدرش هم در کنار من. به قدری سارا هیجان زده به نظر می رسد و استرس دارد که هر وقت نیم نگاهی به طرف قسمت تماشاچیان می اندازد این استرس مثل یک موج به من و دیگران هم اصابت می کند و به همین خاطر سعی می کردم تا آنجایی که ممکن است به وی نگاه نکنم و حواسم به پرده ی نمایش باشد. متاسفانه نمایشگر پخش زنده تصویری و مفسر مسابقات کار نمی کرد اما از طریق ویدیو پروژکتور هر شش بازی را با هم می شد دید امّا جای نامناسب پرده ی نمایش باعث می شد که بعد از مدتی کوتاه، بیننده گردن درد بگیرد. چنانچه تشنه و هَوَس یک لیوان آب می شد، می گفتند اینجا از بوفه و کافه خبری نیست و باید از این همه پله پایین رفته، سپس از فدراسیون بیرون رفته، سپس به آن سوی خیابان رفته و بعدش کمی پایین تر کافه و سوپرمارکت را مشاهده خواهید نمود!!

و امّا در این فاصله دختر خواهرم که مخفیگاه من را کشف کرده بود با همسرش به فدراسیون می آیند و به برادرم در تهران و خواهرم در شیراز و مادرش در همدان خبر می دهند که شبانه به سوی تهران حرکت کنند!! قبل از این که تعدادی از اقوام برای دیدار به فدراسیون برسند دو بار به خاطر پچ پچ با صدای بلند اخطار گرفته و 2 اخطاره هستم! از سالن هم که بیرون می زنیم و آنجا قصد صحبت داریم باز هم با پرخاش و اخم جوانکی کم سن و سال طرف هستیم. آخر کجای دنیا در یک مسابقه ی مُهم بین المللی برای یک گپ کوتاه باید از این همه پله پائین و بالا کرد!؟ بعد از مُدت کوتاهی 7-6 نفر از از اقوام در سالن مسابقه هستند! به غیر از برادرِ همسرم که شطرنج را نسبتاً خوب بازی می کند، بقیه یا اصلاً شطرنج بلد نیستند یا خیلی کم و در حدّ حرکات. امّا همگی به احترام من و سارا تا پایان بازیِ سارا در سالن هستند. بازی سارا تمام شد و دُومین مساوی با ارزش به دست می آید. همگی به طرف در خروجی. سارا را می بینیم و به او تبریک می گوییم. کنار سارا دختر خانمِ جوانی را می بینم و از ایشان می پرسم: ببخشید شما هم شطرنجی هستین؟ خانم جوان با تعجب نگاهی به من کرده و می گوید، آقای کوثری من “میترا حجازی پور” هستم! او را از قبل می شناختم اما چون این بار با مقنعه نبود (با روسری بود) نشناختمش! با میترا که قهرمان حال حاضر بانوان قاره آسیاست از قبل دوستی مختصری در دنیای مجازی داشته و دارم، امّا دیدنِ ناگهانیِ قهرمان آسیا طوری مرا غافلگیر کرد که پاک یادم رفت کتابی را که همراه داشتم برای امضاء به ایشان بدهم و عکسی به یادگار بگیرم. در سالن مسابقه با قرار قبلی و برای اوّلین بار آقای “احسان محمد اسماعیل” را که نویسنده و مترجم هستند را دیده و ایشان محبت نموده و دو جلد از کتاب هایشان را امضاء و به من هدیه دادند. من هم یک بسته شکلات کذایی با آرم «ام اند اس» به ایشان هدیه دادم! چرا کذایی؟ به این یکی در روزهای بعد اشاره خواهم کرد. البته کمبود وقت و انتظار کشیدنِ اقوام باعث شد که من از مصاحبتِ بیشتر با قهرمان آسیا و امضاء گرفتن از ایشان محروم شوم. امّا در دلم گفتم هنوز که از سارا و خیلی های دیگر هم که امضاء و عکس نگرفته ای، پس تصمیم گرفتم هر روز کتاب را همراه آورده تا هم میترا، سارا و بقیه آن را امضاء کرده و هم با آن ها عکس بگیرم. امّا در چهار دور بعدی در داخل و خارج سالن مسابقات هرچه تلاش کردم موفق به ملاقات مجدد با قهرمان بانوان آسیا نشدم.

IMG_20160307_232048

ارسال پاسخ